X
تبلیغات
رایتل
مهرانی
آرشیو

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389
امیدورام که ایندفعه بشه که بشه....



در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد .»


این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند .. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"

(پائولو کوئلیو)


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389
دوباره تبریز

از ماکو رفتیم بازرگان (که تا اونجا همش ۱۵ کیلومتر بود) چیزی نداشت... بعد هم از جاده مرزی رفتیم پلدشت با یه بازارچه مرزی مسخره و بعد هم جلفا که همین بود.... کسب و کار اونجاها فکر میکردم رونق بیشتری داشته باشه اما نسبت به قشم و بانه و حتی زاهدان هم اوضاعش خرابتر بود.

از جلفا هم مرند و باز هم تبریز. هوای شبای اینجا خیلی خنکه....


راستی اگه آدم حوصله نداشته باشه و از خودش انرژی منفی در کنه میتونه خیلی خطرناک باشه ها ... زدیم ماشین یه بنده خدایی رو انداختیم تو جوب!!!


در کل شهر خوبیه این تبریز.... خوشم میاد ازش و از آدماش.


شنبه 19 تیر‌ماه سال 1389
ماکو

شب اول زنجان خوابیدیم. شب دوم تبریز...سوم ارومیه.... چهارم خوی.... الان هم که ماکو به سر می بریم.... حس و حال سفرنامه نوشتن نیست.... اما اونایی که نوشتن دستشون درد نکنه... بدردمون خورد .....


اما تا اینجا به طور خلاصه تبریز خیلی باحال بود.... مردمان خوب و تمیز.... و متفاوت بود از جاهای دیگه ... شاید حتی بهتر از تهران بود.

ارومیه .... اممممم... یه شهر به نظرم ارزون .... اما آدماش تو خودشون بودن....  توی تبریز از هرکی آدرس می پرسیدیم و می فهمید مسافریم اول بهمون خوش آمد میگفت و میگفت که امیدواره خوش بگذره... اما توی ارومیه اینطوری نبود... شب تبریز خنک بود.... ارومیه یه کم گرمتر اما بازم خوب بود.

خوی رو هم دیدیم. ....   اما سر راه به ماکو رفتیم چالدران که خیلی خوشم اومد... هم آدمای خوبی داشت و هم شهر فهمیده ای بود.


این از سفر نامه ما! .... تا اینجا.


چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389
تبریز

تبریز.... تقاطع ولی عصر و شهریار.... توی کافی نت بشینی فارسی وان نگاه کنی .... جالب میشه.


یه سفر بدون دغدغه (بجز پول که دیگه اهمیتش رو از دست داده) با یه ماشین سر پا با یه همراه مهربون..... خوب دیگه هیچی نمیخوام.....


دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1389

در معامله زندگی، گذشته شما هرگز برابر با آینده تان نیست.


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 301851


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها