الهی من بمیرم . . .


 

امروز یکی از فامیلامون داشت با مامانم تلفنی صحبت میکرد....  اون ور خط شاکی .... که به کارام نمیرسم صبح به صبح باید پسرم رو بیدار کنم صبحونه بهش بدم ببرم برسونمش . . . برم میدون براش میوه و شیر و خرت و پرت بگیرم . . . ناهار درست کنم ..... فرصت نمیشه خونه رو مرتب کنم ... عصری برم اون ور شهر دنبالش . . . بچم خسته و کوفته . . .

الهی من بمیرم . . .


پسرش سربازه
 

نظرات 1 + ارسال نظر
سعید دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1383 ساعت 09:11 ق.ظ

آخی ..... مامان فدات بشه قربونت برم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد