امروز یکی از فامیلامون داشت با مامانم تلفنی صحبت میکرد.... اون ور خط شاکی .... که به کارام نمیرسم صبح به صبح باید پسرم رو بیدار کنم صبحونه بهش بدم ببرم برسونمش . . . برم میدون براش میوه و شیر و خرت و پرت بگیرم . . . ناهار درست کنم ..... فرصت نمیشه خونه رو مرتب کنم ... عصری برم اون ور شهر دنبالش . . . بچم خسته و کوفته . . .
الهی من بمیرم . . .
پسرش سربازه
آخی ..... مامان فدات بشه قربونت برم