میفریستیم اونور آب...

اروپا .... آمریکا ... استرالیا.. اقامت... تریپ هرچی بخواین براتون ردیف میکنم... البته خودمم نمیدونم چطوری .. ولی ردیف میشه دیگه...

 

نقاب

 

امروز سر یه کلاسی با استاده بحث این بود که ایرانی ها همشون چند لایه نقاب به صورتشون دارن. با استاد یه لایه با خانواده یه لایه با دوست دختر یا پسر یه لایه با فامیل یه لایه..... ( ای بازیگر گریه نکن.... )

و یکی اگه خیلی کارش درست باشه حداقل دیگه دو لایه رو داره ... خداییش داره دیگه .. نداره ؟

داشتم فکر میکردم که این محیط وبلاگ اگه یه ذره به خودت حال بدی و هر چی دلت میخواد توش بنویسی توانایی اینو داره که این لایه هارو یکی کنه. یعنی مجبورت به این قضیه میکنه... و یه چیزایی توی این یکی شدن هست که وقتی تجربه اشون میکنی... میبینی که چقدر لذت بخشن....

به شرطی که
۱- آدرسشو به همه بدی. کسیو سانسور نکنی.
۲- یه وبلاگ مخفی دیگه نداشته باشی.. و همه چیزو همینجا بنویسی....

 

یه خبر و دو لینک

 

اول یه خبر خوب بدم درباره قبولی بچه های CATC توی کنکور فوق....
فرهاد علی نژاد مکانیک بدنه خودرو خواجه نصیر.
میثم اسماعیلی امیرکبیر
و یه خبر جالب اینکه MBA دانشگاه شاهرود امسال همش ۴ نفر میگرفته که دو تا از بچه های ما یعنی محسن عینی و صابر صیادی اونجا قبول شدن.

به نقل از خبرگزاری فرهاد.

و  این لینکهارو محسن خان منصوری فرستاده برام....

بابیلون 6 با کرک کامل حتی زمان اتصال به شبکه جهانی

چه دنیای قشنگی

 

 

 

سیاسی بلاگ دات کام... بیاین باما باشین.

 

فکر کنم کل داستان همایش وبلاگ نویسان جوان رو که پنجشنبه عصر توی باشگاه وبلاگنویسان ( سر کردستان توی پارک گلها) برگزار شده بود توی عنوان پست نوشتم.

یه آقا خفنه بود که بهش میگفتن دکتر... بوترابی نامی که میگفتن مدیر پرشینبلاگه....

از اونایی که خیلی حس مدرنیته بودن بهش دست داده و در عین حال دوست داره که ارزشهای انقلابی و دینی رو هم حفظ کنه.

 

 

 

و آدمی دیدم مهربان که از وبلاگ نویسی نون میخورد.. ( قدرت خدا !!! ) و من از اون خوشم اومد چون که گفت بلاگ اسکای مخفیه و مدیرش خودشو رو نکرده .. مثل اون صادام و من خوشحال شد......

 

 

خلاصه یه همایش مسخره که آدم توش احساس میکری اگه چند سالیه یه لونه مجازی داری که مال خودته... نه براش اجاره می دی و نه کسی توش بهت امر و نهی میکنه نه خود سانسوری میکنی و هرچی دل تنگت میخواد مینویسی.... حس میکردی این آدما جمع شدن تا به زعم خودشون این حرکتای جوونانه رو سامان بدن.... و به برداشت من تنها آلونک خیلی از آدمای هیچی ندار رو خراب کنن.

این هیچی مال دنیا نیست.. دوسته... آزادیه... دله....

 

 

شایدم یه پلن اقتصادیه که اونایی که مخ اقتصادیشون یکم عیب داره یا عادت به استفاده از منابع دولتی دارن اجراش میکنن...  

شایدم من خر... من گاو.... و اونا دارن کلی کارای مثبت میکنن.

شایدم زمین گرده ..... و روی شاخ گاو نیست... کی میدونه ؟

 

*****************

 

اما نکته جالب این جور قضایا که منو بهش جذب کرده بود شاید دیدن آدمایی بود که حتی نمیدونی پسرن یا دختر نمیدونی چند سالشونه و ..... و این آدما رو ملاقات میکنی.

که توی این داستان ما یه دختر خوشگل با چشای نافذ رو ملاقاتیدم.

و اون خیلی با نمک و خوب بود.

و آمما.....

 

یه دختر 5 ساله بسیار ناز و خوردنی که باورتون نمیشه ... یه وبلاگ داشت و وقتی وبلاگش رو لود کردن با شیرین ترین مزه ای که تا حالا شنیده بودم گفت ... اااااا وبلاگه منه.... هر چند خجالت کشید و روی سن ( صن؟ ثن؟) نرفت ...

میخواستم لینک وبلاگشو بزارم اما پیدا نکردم.

****************

 

و آما از همه اینا مهتر اینکه من دارم میرم نطنز ( یعنی نه ... طنز) و دیگه بنی بشری فعلا منو نمیبینه....