دیشب بدون مقدمه و برنامه قبلی ساعت ۱۲.۵ شب رفتم شمال ....
جاده خلوت... یک ساعت توی مه محدوده گدوک.... از پل سفید تا خود ساری بارون توی مسیر رفت و برگشت...
یه سوک سوک اول ساری... و برگشت...... ۹ صبح تهران بودم....
خیلی خوب بود.... سفر همیشه خوبه.... مخصوصا اگه با آدمای جدید آشنا بشی....
فقط یکم این ماشین قدیمی شده.....
من الان فقط خو...ا....ب......م.....
چیزی از ما شدن نمی دانید
ظاهرا مثل سنگ میمانید
زندگی تان پر از خرافه شده است
عشق از دستتان کلافه شده است
او که عاشق شدن گناهش بود
مرگ تاوان اشتباهش بود
من به حافظ تفالی زده ام
من به آینده ها پلی زده ام
خواهد آمد کسی که در راه است
طرف صحبتش دل چاه است
به بیابان امید خواهد داد
اقتداری به بید خواهد داد
سر کوچه چراغ خواهد زد
وسری هم به باغ خواهد زد
درصف اقتدا نخواهد ماند
او فرادا نماز خواهد خواند
او که یک شب گریست خواهد رفت
آبرویی که نیست خواهد رفت
ازشما اعتراف خواهد خواست
که بگویید تازیانه کجاست
زود از فرصت استفاده کنید
روی خود نقشه ای پیاده کنید
شاید او از تبار باران شد
شاید از آمدن پشیمان شد
اگر مایلید وبلاگ شما مورد بررسی قرار گیرد
یا علاقمندید تا در بحث های ما شرکت کنید:
http://naghdeweblog.blogsky.com/
منتظر شما هستیم.
سفر با قدیمی ها حال می ده .
آخی .... نازی دوستم ! بچه به این کوچولویی اینجوری نمی ره شمال که !!!