جالبه که مثل سالهای قبل توی خرداد ماه قاطی کردم.... رفتم سالهای قبل همین موقمو مرور کردم....ببینم پارسالا این موقع ها چیکار میکردم...
امسال توی این ماه... توی فصل امتحانا...توی وضعیت نمیدونمم... نمیدونم برم یا نرم...؟
-------------
اصلا سرحال نبودم ... با یه دوست خیلی خوب قدیمی حرف زدم و کلی سرحال اومدم... دوست دارم رفیق... با همه بداخلاقیات....
----------------
و ضمنا چرا میپیچونین قضیه رو .... تابلو اون بچه هه خوشبخت تره....
----------------
الان دلم میخواد هر روز بیام همینجا توی کتابخونه... و فقط ترجمه کنم... نمیدونم چرا... حالا که امتحان دارم... حالا که بعد از امتحانا باید برم کارگری...حالا که مثل همیشه ی اینجور موقع ها فقط از خود این لحظه ها لذت می برم....
میگم شهریور بزنیم به جاده حاجی ....
شاید یکم زندگی تره اونطوری ... نه ؟
بلکه زودتر....
این روزها هم می گذره .. درست مثل روزهای سالهای قبل
.... کمک بخوای ما هم هستیما ....
چاکریم
مرسی....
ما بیشتر....
خب هم برو هم نه...
راستی خب این خاصیت آدم بزرگاست که همه چی رو بپیچونن. طفلی شازده کوچولوهایی مثل همون بچه هه که دارن آب پرتقال میخورن!!
هردو که نمیشه....
اگه راس میگی چرا آپدیت نمیکنی..؟؟؟
چنگی زنو بر دل بزن ای تاجدار ناز من
دل را مصفا کن کنون ای دلبر و دمساز من
زنجیر زلفت برفکن آن خال لب بنما بمن
مستانه ساز امشب مرا ای هم نوای ساز من
این کهنه،غمهای مرا در زیر خم پنهان نما
آرامش جانم بده ، ای مونس هم راز من
از صوت خوش الحان تو گشتم خراب و باده نوش
پر کن کنون پیمانه ام ای مرغ خوش آواز من
بر دشت کنعان دلم چون یوسف گم گشته ای
باز آی بر کنعان ما ای سرور شهباز من
"یغما" که خود دل میبرد تو گوی سبقت برده ای
بر کش بر این هجران قلم ای مهوش تن ناز من
هدیه من به وبلاگ شما