الگوی شما در زندگی کیست؟

 
بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید.


۱. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.

۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.

۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.

۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.

۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید

۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)


۷. حالا به پایین صفحه نگاه کنید..........


















حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست





۱. انیشتین
۲. نلسون ماندلا
۳. جاکوب زوما
۴. تام کروز
۵. بیل گیتس
۶. گاندی
۷. براد پیت
۸. محمد علی کلی
۹. مهرانی . . .
۱۰. باراک اوباما



میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم........یه روز هم تو میتونی مثل من بشی..... باور کن!



راستی... اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... باهاش کنار بیا... ظاهرا من الگوی زندگی تو هستم

یادداشتی از طرف خدا


  به: شما
تاریخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت


من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن .
آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی :
به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی
هدف من چیه ؟
شکر گزار باش .
در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :
به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.
ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از شما ،
ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی!

فقط آقایان بخوانند



    زنها را درک کنید تا صمیمیت فوران کند. تنها حسی که این موجود آسمانی را هراسان می‌کند عدم درک متقابل از سوی همسرش می‌باشد. همانقدر که مردان از عدم شایستگی می‌ترسند، زنان از این که احساسات و عواطف‌شان درک نشود، بیمناک هستند.
    اگر می‌خواهید شوهری نمونه باشید، باید بدانید که‌:
    1 - زنان را درک کنید.
    نیازها، عواطف و حضور همسرتان را درک کنید. شما باید شادی‌، ناراحتی‌، سرزندگی و کسالت و همة حالات آنها را درک کنید.
    2 - زن باید حرف بزند، تا راحت شود.
    زنان باید صحبت کنند، آنان با صحبت کردن آرام می‌شوند. همین که شروع به تعریف کردن می‌کنند، انگار که آن مسئله به بهترین شکل حل شده است‌. هرگز او را از تعریف کردن و صحبت کردن‌، باز ندارید.
    3 - گوش کنید.
    فراوان و فراوان به حرفهایش گوش دهید. وانمود نکنید که می‌شنوید بلکه با دقت به حرفها و درد دلش گوش کنید. گوش کردن به صحبت هایش بذر صمیمیت را در دل شکنندة او می‌کارد. هنگامی که صحبت می‌کند صمیمانه نگاهش کنید و گوش دهید.
    4 - راه حل ندهید.
    سریع پیشنهاد و راه حل ندهید. زن نمی‌گوید که شما مشکل را حل کنید. او می‌گوید چون تنها می‌خواهد که گفته شود و نمی‌خواهد مسئله حل شود. اگر می‌گوید: سرم درد می‌کند. نگویید برو دکتر. بگذارید به صحبتش ادامه دهد.
    5 - زن به توجه شما نیاز دارد.
    به او توجه کنید. به نیازهایش به لباسهایش‌، به صورتش و آرایش جدیدش‌. به فعالیتهای روزانه‌اش و به تمام صبوری‌هایش‌. وقتی وارد خانه می‌شوید، نگاهش کنید. به مهمانی که می‌روید بین مردم غرق نشوید و هراز گاهی به دنبال او نیز بگردید. هم توجه کنید و هم به آنها فضا بدهید. او کفش تازه خریده و به شما می‌گوید، چطوره‌؟ و شما می‌گویید: خوبه‌! او خودش هم می‌داند که کفش خوبی خریده است‌. چیزی بیش از اینها می‌خواهد. او باید بشنود که‌: به پاهای تو فوق العاده است‌.
    6 - زن دوست دارد مرد مقتدر باشد.
    مرد نباید ضعیف باشد. زنان از تماشای قدرت همسرشان لذت می‌برند. مقتدر باشید. دست کم نشان دهید که مقتدرید. تلاش کنید. با شخصیت و محترم باشید. ورزش کنید. خرابی‌های خانه را سریع تعمیر و اصلاح کنید. مسؤولیت‌پذیر باشید.
    7 - زن دوست دارد که به او احترام بگذارید.
    به او احترام بگذارید. تنها خدا می‌داند که احترام گذاشتن به او چقدر برایش لذتبخش است‌. مرد و زن در جلوی در ایستاده‌اند. زن کیف می‌کند اگر شما بگویید: اول خانمها و او جلو برود. هرگز زن را جلوی دیگران خرد نکنید. پیش بچه‌ها، فامیل و حتی غریبه‌ها با او خیلی محترمانه صحبت کنید.
    8 - زن به اعتبار نیاز دارد.
    تنها شما می‌دانید که می‌توانید اعتبار مورد نیاز خانمها را به آنها بدهید. زن را یکی از معتبرترین و شاید دقیقاً معتبرترین فرد خانواده معرفی کنید. البته بدون لطمه زدن به شخصیت خودتان‌.
    9 - به همسرتان قوت قلب دهید.
    به او اطمینان دهید. به او بگویید که دوستش دارید. بگویید که همیشه حمایتش می‌کنید و تنهایش نمی‌گذارید. بگویید که او یک کانون محبت است و خانه بدون او روح ندارد. قوت قلب‌، یک بمب صمیمیت است‌.
    این قوانین بسیار ساده‌، اما مهم را اجرا کنید، خواهید دید که صاحب بهشت روی زمین هستید.

گ و ز ی د ن ممنوع

مدتها بود انقدر که با خوندن این متن خندیدم ... نخندیده بودم.... از اون خنده هایی که آخرش گریه میشه !!!


در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.
نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.

بیسکوییت و دیگر هیچ


یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد.. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:
«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
یادش رفته بود که
بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد .. . .