وقتی خبر پیشنهاد خدمت اجباری برای زنان  رو خوندم.. اول یاد سپاهی دانش افتادم ( اگه نمیدونین از پدر مادراتون قضیه اش رو بپرسین ) ....
بعد هم یاد اون قسمت از کتاب قلعه حیوانات که خوک ها توی خونه آدما زندگی میکردن.. مست میکردن... و روی دو تا پاهاشون راه میرفتن افتادم.

بعد یه تیکه باکس کوچیک توی بلاگ اسکای پیدا میکنی..... و مینویسی.


وقتی ....
وقتی ....
وقتی ....
وقتی که میای حرف دلت رو مینویسی... اما دیگه بلاگ اسکای رو هم محرم نمیدونی.. 
اشکاتو و نوشته هات رو  پاک میکنی ...

--------------------------------------------

خدایا میخوام ازت ممنون باشم . . .  با همه ی بی عدالتی هات..

پاک کردن صورت مسئله

 

من امشب کاملا درکش کردم.

مامان خوابش میومد... بره شام هم کوکو درست کرده بود.

چون توی خونه ما کلا تریپ قوم مغوله...

بر خلاف رسم خونه که من سردسته غارتگرام..... امشب رفتم تو آشپزخونه ، دیدم که هیچی از شام نمونده ...

بعد مامان خوابالو اومد دم در آشپزخونه . . . گفتم اینا کوکو ها رو تموم کردن.... هی راه حل پیشنهاد میدادم مثل اینکه سهم ساندویچ مدرسه فردای داداش کوچیکرو رو کن ، تخم مرغ بزنم و اینا .. که مامان کلا صورت مسئله رو پاک کرد و به قضیه خاتمه داد.

یک کم با قیافه خوابالو نیگام کرد ، بعدش کاملا جدی گفت:

تو امشب شام نخور...  

 .

.
اگه من نرفتم یونیسف.... شکایت

آدمایی که اینکاره نیستن......
.
.
و اینکاره هایی که آدم نیستن......

alone, alone, alone, but at least when i am alone , i can think better