من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمیکند که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد
من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمیکند که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد
بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیندازیم
بیا با خود بیاندیشم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد
اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندی است
ومن از چند شبنم پیش در خوابم نزول عشق را دیدم
چرا برخی برای عشق دل هاشان نمی لرزد
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در این ذکر هم جای خدا خالی ست
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف این عصر تجاری ست
چند وقته که اینجا نمینویسم..... چون رفتم توی یه خونه جدید... اونجا می نویسم... یه جا که بازم فقط برای خودم می نویسم....
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
....دکتر علی شریعتی ...