شرایط ازدواج

برگرفته از: صابری، کیومرث. "شرایط ازدواج" توفیق ماهانه، دوره هشتم، شماره ششم (سال1348 )


از اداره که خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده رو که رسیدم زمین،‌درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاک پاک است.
وار خانه که شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می کردم که:
ـ ننه،‌ "سرمای پیرزن کش" اومد!
امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی کرد و گفت:
ـ انگار این سرما، سرمای عزب کشه، نیس ننه؟
در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل.
ـ ....زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟ .........راستی نکنه "ننه" کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد؟ از دخترهای فامیل آبی گرم نشد. باز در عالم خیال زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دکتر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمی شد. خدا می داند تا کی توی این فکر و خیال ها می ماندم. ولی ورود او رشته افکارم را پاره کرد. همانطور که دستش را روی چراغ گرم می کرد گفت:
ـ ببینم زینت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
می گویند دل به دل راه دارد، ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می کنم....
گفتم ببین ننه تا حالا من هیچی نگفتم،‌ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالا غیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟
گفت:
ـ هچل کجا بود ننه....یعنی من که توی این محله گیس هامو سفید کرده ام دخترهای محله رو نمی شناسم؟دختر آقا بالاخان جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می بینمش خیال می کنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
ـ من حرفی ندارم، ولی بابش چی؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من میده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان دیگه، دختر اتول خان رشتی که نیست!
ـ ولی هر چی باشه، "آقا بالاخان" هم کم کسی نیست. "آقا" نیست که هست، "بالا" نیست که هست. "خان" نیست که هست. پول نداره که داره....پس می خواستی چی باشه؟
ـ حالا نمی خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر کنم؟
ـ آره پس میخواستی چکار کنی؟
ـ می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرین خانوم صحبت بکنم!
ـ به همین زودی؟
ـ به همین زودی که نه....عصری می خواستم برم.
کمی مکث کردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم تا درباره همسر آینده ام فکر بکنم........راستش سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می کردم.......انگار همان "سرمای عزب کش" بود که ننه می گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان که برگشت حسابی شب شده بود، ولی توی تاریکی هم می شد فهمید که لب و لوچه اش آویزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
ـ نگفتم آقابالاخان کم کسی نیست؟ ....خوب چی گفت؟ در حالیکه صدایش می لرزید جواب داد:
ـ خودش که نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت کرد؟
ـ مخالفت که نمیشه گفت...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض کنه. به سر و وضعش بیشتر برسه، شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.
ـ دیگه چی گفتند
ـ پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم انشاالله بعداً میخره! برای خونه هم یه فکری می کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره ایشالله خونه هم بعد می خره!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه، ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
ـ دیگه چی؟
ـ دیگه اینکه دخترم کار خونه بلد نیس، باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!
ـ دیگه چی
ـ دیگه اینکه گفتند علاوه بر این اجازه بدین فکر هامونو بکنیم با پدرش هم حرف بزنیم، سه ماه دیگه خبرتون می کنیم!
من هم خداحافظی کردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت اقلاً آرزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبری نشد....روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بندیل را که می بست، به اقدس خانوم زن مرتضی خان همسایه بغلی سپرد که رأس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
 
بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن اقابالاخان پیغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نکرد عیبی ندارد، ولی بقییه شرایط را باید داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه ای رسید که نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید مانعی ندارد، ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد که:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نکند که بچه ام تنها بماند....ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!"
....زمان به سرعت می گذشت، هر پنج شش ماه یک دفعه نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها آدم هر چی ماشین نداشته باشد راخت تر است!....ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!"
....زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقابالاخان می گفت خودمان خانه داریم نمی خواهد فکر آن باشد، ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
"از یک تکه ملک پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زینت را توی کوچه دیدم، طفلکی خیلی لاغر شده....می گفت: با حقوق کمش می سازم، ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!...."
 
به درستی نمی دانم چند سال گذشت، ولی این را می دانم که دختر آقابالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن "ترشیده می گفتیم!"
ولی جنوبی ها به آن می گویند "خونه مونده....و اگر دختر های این سن، واقع بین باشند دیگر فکر شوهر را هم نمی کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!......
 
داشتم قضیه را کم کم فراموش می کردم....علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع کرده بود.....

....زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می کرد تا اینکه یک روز نامه ای به دستم رسید که خطش را تا بحال ندیده بودم.
با عجله پاکت را باز کردم نوشته بود:
"آقای برهان پور:
پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست چون در این مدت در کلاس خانه داری تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زینت"
 
فرداا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود، همان نامه که تویش نوشته بودم:
"سرکار خانوم زینت خانوم!
نامه ای که فرستاده بودید زیارت شد، ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست، بنده هم که پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانید.
 
راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینکه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند!
 

شناسنامه کیومرث صابری
نام مستعار : گردن شکسته، لوده، میرزا گل ، گل آقا
محل تولد: فومن
تاریخ تولد: 1320
محل وفات: تهران
تاریخ وفات: 1383
نام فرزندان طبع: دو کلمه حرف حساب

 
             "قربانعلی برهان پور"

عادیه جانم!!!!

 

شنبه این هفته ساعت ۴ ماشین رو جلو در دانشکده پارک کردم و رفتم تو ... ساعت یکربع به ۶ اومدم بیرون و هرچی استارت زدم دیدم ماشین روشن نمیشه! 

دیدم درب کاپوت بازشده.... 

بعله.....کاپوت رو زدم بالا و دیدم باطری ماشین رو بردن!!!! 

تا اینجا یه طرف.. از اون باحال تر وقتی بود که  تصمیم گرفتم ماشین بیارم توی دانشگاه... و نظرات مسئولین بعد از تعریف کردن ماجرا: 

معاون امور دانشجویی:  

طبیعیه.... چند وقت پیش باتری یکی از کارمندارو زیر پل گیشا برده بودن!!! 

- بعد اونوقت این دختر قرتیا که ماشین میارن تو دانشگاه داستانشون چیه؟  

- اونا از قبل آرم دارن... از یه تاریخی به بعد دیگه آرم به دانشجوها نمیدن. 

حالا به آقای دکتر فلانی بگین که ایشون مسئول آرم تردد دانشجو ها هستن. 

 

آقای دکتر فلانی:  

من درک میکنم اما خوب نمیتونم به شما آرم بدم... اونوقت باید به همه بدم. 

آخه آقای فلانی من که هر روز توی دانشگاه هستم ... خیلی وقتا زودتر از کارمندا میام و دیرتر از اونا میرم یه فرقی با بقیه دانشجوها از این نظر دارم دیگه.

نمیشه ببخشید. حالا شما به شورای صنفی بگو ... اونا اعتراض خودشون رو بگن...!! 

 

رئیس دانشکده: ( این رئیس دانشکده ما خیلی باحاله و من با بی خیالیش خیلی حال میکنم.... اصولا مسئاله رو حل نمیکنه... صورت سوال رو هم پاک نمیکنه... بلکه یه طوری وانمود میکنه که سوال کردن نداشته اصلا....)  

[با لحجه شمالی:]

- به به ... آقای مهرانی... اشکالی نداره... عادیه.... اصلا میخوای ماشین بیاری تو دانشگاه که چی بشه؟ فکر میکنی اینجا امنه؟؟!! .... همین پارسال ضبط ماشین پسر من رو توی خود دانشگاه بردن.  

- پس اون طرف هم آدم با معرفتی بوده که وایرای ماشینو با خودش نبرده...!!!  

- آره بابا..... ناراحت نشو.... عادیه جانم!!!!  حالا تو سعی کن هیات علمی دانشگاه بشی... اونوقت میتونی راحت ماشین بیاری تو....( اینم از انگیزه....!!! دیگه چی میخوام من!!!)‌

مراقبت

 

 خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند.

هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند.  

 ----------------------------- 

میری یه مدرک دکترا می گیری تا آخر عمر میشی آقای دکتر! 

میری گواهی نامتو میگیری تا آخر عمر میشی راننده! 

میری....

اما اگه گل بخری .... اگه عاشق بشی .... دیگه باید هر روز آبش بدی ... هر روز بهش توجه کنی...  حتی هر ساعت و هر لحظه.... و گر نه میمیره... چه گلت... چه عشقت... 

یک روز زیستن مرا بس...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود .. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد وبیراه گفت ، خدا سکوت کرد . جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را بهم ریخت ،خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.لابلای هق هقش گفت :اما با یک روز ...چه کار می توان کرد ...خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که از هزاران سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود.میتواتد بال بزند. می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی به پا نکرد . زمینی را مالک نشد . مقامی را به دست نیاورد اما... در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت وابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یکروز آشتی کرد و خندید و سبک شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.‌
او در همان یک  روز زندگی کرد . اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

فرودگاه امام خمینی

از میدون انقلاب دقیقا ۴۵ کیلومتر تا فرودگاه امام خمینی راهه.

یه نفر پرواز داره.... یه ایل و تبار میان بدرقه...!!

اینترنتش پسورد داره اما پسوردشو نوشتن تو صفحه loging

قشنگه و خنکه...

نصفه شبی خواب ندارن اینا.....!!!