مشهد.

..... بماند.....

افسانه شخصی

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان دست به دست هم می دهند تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی .................... (پائلو کوئلیو)

-------------

باز دارم میرم سفر....گهر.... و دارم از دست این خونریزی های عصبی بینی راحت میشم... همش بستگی به خودمون داره.... به اینکه چطور به قضایا نگاه کنیم....

همین و بس.

یاد بگیرم که:

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

این روزای من

 

دارم اصلاح می کنم.
وسطش یاد یه کار کوچیک چند ثانیه ای میفتم که یک ماهی هست میخوام انجام بدم اما همش یادم میره.
وسط اصلاح تصمیم می گیرم اون کار رو انجام بدم. میرم اتاق اونوری.... اما توی همین دو, سه قدم راه ... یادم میره اون کار چی بود...
هرچی فکر میکنم یادم نمیاد.
تلفن زنگ میزنه. صحبت می کنم. شاکی میشم. ناراحت میشم...گریه می کنم.
میرم یه نیمرو درست می کنم و میخورم. بعد میرم توی اتاق خواب که یکم فکر کنم.
با دیدن ماشین اصلاح یادم میفته که صورتم رو نصفه اصلاح کردم....
یکم دیگه اصلاح میکنم... و وسطش به فکر نوشتن این متن میفتم.
حالا که دارم می نوییسم یادم میفته که اون کار چی بوده!
کندن برگه فصل بهار از تقویم دیواری .... !!!!
آخه توی مرداد ماهیم. اینو صبح بهم گفتن...

 

الان برگه رو کندم و به نوشتن ادامه میدم.
این متن رو بعد از اصلاح پست میکنم روی اینترنت....
البته اگه یادم نره!!!!
حالا میرم اصلاح کنم.

دلم از خاطره های بد جدا...

 

دست هایی که کمک می کنند, مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.      (کوروش کبیر)
-----------
هی میشکنی ... میشکنی ... میشکنی...

آخرش میخوای همرو به هم بچسبونی....

نمیشه !!!