دریاچه گهر

تصمیم گرفتم توی این پست چک لیست سفر رو که همیشه استفاده میکنم اینجا بنویسم تا براحتی قابل ارجاع باشه....

مسلما این برای سفرهای حرفه ای نیست اما برای سفرهای تفریحی چند روزه به نظر میاد که کامل باشه. و خیلی از موارد برای بعضی از سفر ها لازم نیست و حذف میشه.

لیوان
کبریت
چسب زخم
گاز استریل
بتادین
دستمال کاغذی
دستمال مرطوب
کیسه فریزر
نایلون بزرگ
قایق + پارو + تلمبه
زیرانداز چادر
زیر انداز داخل چادر
سیخ (چوبی یا فلزی)
باتری اضافه موبایل
باتری قلمی
باتری بزرگ چراغ قوه
چادر و میخ چادر
پتو یا ملافه
بالش ( متکا بادی)
مایو
حوله
تی شرت
زیرپوش
شورت
کفش اسپرت
دمپایی
الکل جامد یا مایع یا نفت
ماهیتابه
قاشق و چنگال
روغن
شلوار گرمکن
مسواک
خمیر دندان
طناب
mp3 player
speaker باتری خور
دوربین و باتری اش
کفش اضافه
نخ و سوزن
قرص پشه
کیسه خواب
کیف کمری
کنسرو
اسکاچ
ریکا
تاید
چای
قند
کتری
ورق
کرم AD
کرم ضد آفتاب
عینک دودی
چفیه
نمک
بشقاب
صابون
ساک اضافه
تیغ
بادبزن
انبر زغال
زغال
قلیون
آستامینوفن
قرص سرماخوردگی
کارت عابر بانک
جلیقه نجات
نان
چراغ قوه
مهتابی دستی
آب یخ زده روزنامه ای
چاقو
کارد شکاری
اره + تبر
نقشه
پول
هندزفری
سیب زمینی
قلاب ماهیگیری
گاز پیکنیکی کوچک
می
دوربین شکاری
----------
غذاهای معمول:
کالباس
سوسیس
انواع کنسرو ( تن-لوبیا-قارچ-کله پاچه-آبگوشت-قیمه....)
تخم مرغ
جوجه یخ زده
سیر
گوجه
کره
آدامس
شکلات
پفک و چیپس

**********************************
و اما عکسای این سفر

 

کارخانه سیمان شهر درود

 

یک ساعت راه مارپیچ از دروود تا پای کوه یکی از اسب افتاده بود

 

بارهارو سوار الاغ میکردیم

 

اسمشو گذاشتیم ثم نقره و بردیمش طرف دریاچه

 

راه رفت

 

میثم که انصافا خیلی خوش سفره

 

:D

 

 

نمای دورتری از دریاچه

 

اینم آشغالامون .. تریپ طبیعت و اینا

 

برو شنا یاد بگیر دیگه بچه قرتی

 

در حال ساختن یه سلاح خطرناک

 

و استفاده از اون سلاح

 

ای قاتل

 

مقتول بیچاره

 

چادر و منظره پشتش

 

اینم مدرک

 

مولد آفتابی برق

 

اینم پشت کوه که میگن.... و مسیرش

پستهای بعدی یکم از دریاچه و راه رفتنش مینویسم.

شهرضا

 

۳ تا چراغ قرمز. ۸ تا پمپ بنزین. ۲ تا کوه ۱ امام زاده ....

شغل اکثر ساکنانش رانندگیه...

زندگی راحت... خیلی راحت تر از تهران ... یه رفیق جدید که کلی مرام داره...خیلی بیشتر از رفیقای تهرانی!!!!

قلیون برازجانی... یا یه همچین چیزی

و من و یه فقره FH 12 که با کفش نمیشد بری بالا... و یه فقره scania که حالشونو  بردم........

*******************

آقا من میرم سر کار... انقدر نپرسین.... ۸ صبح تا ۵ عصر. محل کارم هم توی سهرودیه...یه کار پژوهشی... بقیشو نمیتونم بگم چون بیس نظامیه.. و تریپ سیکرت بازیو از این حرفا.....

*******************

راستی کتاب علم بازاریابی شبکه ای ما هم مجوز ارشاد رو گرفته ... البته حق الترجمه کتاب هنوز مجوز پرداخت نگرفته... یعنی از مانی پانی خبری نیست.

 

دلهای بزرگ توی یه خونه کوچیک....

 

امشب با آدمایی  برخورد کردم که از مال دنیا چیز زیادی سهم نداشتن  اما بقدری بخشنده بودن که من واقعا شرمنده شدم.

ای کاش همیشه بتونم چه دارا باشم و چه ندار... دل بزرگی داشته باشم.

دل بزرگ خیلی مهمه ... خیلی مهمتر از اینکه تو از مال دنیا چیزی داری یا نه....

حرفش رو زیاد میزنیم.... میزنم.... اما در عمل...........

 

***************

فردا قراره با بابا بریم اصفهان ...

و اما...

 

بعد از اصرار و التماس و تماس های مکرر برو بچز مصمم شدم که یه آپ خوشگل بیاپم.

خوب درگیری اصلی توی اول تیرماه امتحانات بود و کمپی که خونه میثم و فرهاد بود.....

اینم عکساش:

 امین بابا

اونی که زیر دستشه قلم کاغذ نیست... ساندویچه....

این ریش و اون شلوارک....

و البته خیلی هم دعا کردیم و به درگاه حق آویزون شدیم...

بعد که خیالمون راحت شد خدا با ماست... جملگی خوابیدیم....

البته این میثم از اولش خواب بود تا آخرش:

و.................

بالاخره امتحانات تموم شد و من رفتم تو پارکینگ و سوار ماشینم شدم:

قایقم رو هم که تازه خریده بودم باد کردم و گذاشتم رو سقف ماشینم:

و رفتیم دریاچه اوان و کلی آب بازی کردیم و سوختیم.

بعدشم رفتم ییلاق و دوستای جدید پیدا کردم:

 

این عکسم حیفم اومد نزارم اینجا... داشمون چه خفن میخوابه....

آخرشم که رفتیم رو پشتبون .... بوم... و تریپ احضار روح و این حرفا...

جالب بود نه... پس تا برنامه بعد....

This is how business is done!!



 
Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
Next Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"